«در دنیای تو ساعت چند است» - تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 10:30
    «در دنیای تو ساعت چند است» حالا دیگر دارد یک سالی میشود که باز پایم به قطار باز شده است برای تردد، با این تفاوت که اینجا واگن های سر و ته قطار به جای اینکه مختص بانوان باشند، مختص ساکت نشینان هستند. اساسا تردد با قطار را دوست دارم. انگار وسط جامعه ای. وسط داستان آدم ها حتا وقتی باید از قوه ی تخی...
سطح آرزو - تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 10:30
کاش همه تون زنده باشید... چه کاش بیهوده ای وقتی نگاه این اعداد میکنی! ما از کی عدد شدیم؟ تنها دلیلی که دلم میخواهد جهنمی که میگویند راست باشد، فقط برای همین است که آنها که ما را عدد کردند، در قعر آن، جا داشته باشند... این بار به کیانوش سنجری، هنوز هم فقط شکوه «آن» آرزوست که ما را سر پا نگه داشته است...
فریدون تویی! - تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 10:30
    فریدون تویی! آدمی باید شانس بیاورد، زیادی هم شانس بیاورد که سرنوشتش معمولی باشد و بیاید و برود و ازین جهان نه بیش از اندازه سهم بردارد و نه لازم باشد کار خارق العاده انجام بدهد که اسمش بشود زندگی. من احتمالا آدم شانس نبوده ام. درین لحظه البته من میتواند ما بشود. به هزار و یک دلیل. هزار و یک! درح...
اینجاشو که گیر افتادیم - تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 10:30
    اینجاشو که گیر افتادیم... یک کفشی دارم که پایم را میزند. بدجور هم میزند. چندین بار فکر کردم که بدهمش برود. اما مشکل اینجاست که دوستش دارم و گاه و بی گاه به سرم میزند که بپوشم اش. سه روز پیش هم در وضعیت مشابهی قرار گرفتم و با خودم دو دو تا چهارتا کردم که قرار نیست زیاد راه بروم و طبعا در حالت ایس...
متلاشی - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 13:39
    متلاشی خواستم بنویسم، آنقدر که همه چیز کلمه بشود و دست کم اش بفهمم خودم با خودم چند چندم. ولی از همه ی چیزی که میشود به کلمه دربیاید به همین اکتفا میکنم:به سیریوس، خیال میکردم دوست داشتنم زورش زیاد است... و حالا تهِ تهِ همه ی غصه هایم میرسد به این نقطه که نه! زورش زیاد نبود و از همانجا ترک برمید...
سِیر طبیعی سیری چند؟ - تاریخ: 1401/4/22 ساعت: 22:08
    سِیر طبیعی سیری چند؟ پارسال در اولین خرید برای قرنطینه در کنار مواد غذایی و مواد ضد عفونی کننده ای که درست و حسابی هم یافت نشد؛ یک گلدان نرگس هم خریدیم که اگر زندگی بشر داشت تمام میشد و ما هم جز نژاد برتر نبودیم که زنده بمانیم و در زمره صد نفر آخری باشیم که قرار است در پناهگاه ها روزگار سر کنیم ...
اکوسیستم - تاریخ: 1401/4/22 ساعت: 22:08
    اکوسیستم در نشاط و پویایی جنگل های انبوه، همان قدر که آب واجب، آتش هم نیاز است که بسوزاند درختان سال ها مرده را و بکاهد از تراکم و حق استفاده از نور را همگانی کند. همین قدر درهم کوبنده است طبیعت برای بقا. طبیعت اصلا ازین به هم زدن و در هم کوبیدن برای دوباره ساختن و بهتر ساختن و قوی تر کردن خودش ...
صد و هفتاد و شش - تاریخ: 1401/4/22 ساعت: 22:08
    صد و هفتاد و شش به گمانم ابراهیم رها بود که یکبار در چلچراغ نوشته بود یک دردهایی شبیه زخم کاغذ هستند. نمیبینی شان اما بسیار عمیق هستند و تا انتهای وجود را میسوزانند. یا یک همچین تعبیری. درد های بشر هم به گمانم درست همانند نیازهای بشر و خواسته هایش، با معیشت جامعه و هوایی که در آن ریشه دوانده است...
در رد نظریه ی انسان... - تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:08
اوتو کورکتِ گوشی برای من هیچ وقت فرج نبوده. از اینکه یک جمله ی معنادار و بسیار مثبت رو تبدیل کنه به بی معنی ترین فحشی که میتونی به کسی بدی بگیر، تا این اواخر که معلوم نیست کجای هوش مصنوعی اش چپوندن که
نالوتی! - تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:08
همچنان نارفیق ترین جرم زندگیم اینه که با کلی استرس و فحش دادن به خودم، در حالی که فکر میکنم تولد رفیقم و فراموش کردم، میرم سروقتش و کلی عذرخواهی و من به چه دردت میخورم و چرا واقعن با من دوستی ردیف میکنم و بعدش آرزوهای سال جدیدم و قطار میکنم و اولین پیغامی که از رفیق مذکور میگیرم چیه؟ عزیز دلم به تول...
Parabiosis - تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:08
یک ماجرایی هست در علم فیزیولوژی و اکولوژی به اسم پارابیوسیس. همین که انگلیسی شو گذاشتم تو عنوان. خلاصه اش یعنی u200d«زندگی در کناره». اینکه برداری دو موجود زنده را پیوند بزنی به هم و ببینی نتیجه چه میشود
"بازگشت" - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 2:39
مثلن اگر آدم معروفی باشید، بعد یک مدت در سکوت خبری به سر ببرید، بعد در شبکه ی اجتماعیان بازگشت کنید، خیلی مورد استقبال قرار میگیرید، برخلاف وضعیت من و این وبلاگ خاک خورده و دارای مخاطب بسیااار محدود ک
سرگیجه - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 2:39
اینکه به تناوب به این برآیند برسی که همیشه یه حالت سخت تری هم وجود داره و در کمال تعجب ببینی تا اینجا همیشه هم ازش زنده بیرون اومدی، شاید در نگاه اول خیلی نوید بخش باشه، ولی در نگاه دوم خیلی هم تنش زا
امولسیونی در من. - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 2:39
از دید من هرفصلی زمان مناسب برای انجام یک سری از کارهاست... مثلن زمستون زمان مناسب چایی ریختن و زیر پتوی بافتنی مچاله شدن و کتاب خوندن و چایی خوردنه... این ترکیب هیچ موقع دیگه ای از کمال برخوردار نیست
De Quervain's Tenosynovitis - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 2:39
یک زمانی فکر میکردم که حتمن نویسندگی همون کاریه که تو دنیا من براش استعداد دارم! از کجا همچین وهمی بهم ابهام شده بود؟ لابد از سر چهارتا تیکه پاره ای که برای مامان میخوندم و میشدم یگانه دختر شاعر مامان
زندگی در پیش رو - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 2:39
میچرخیم و میرسیم به تصمیم های سخت... قسم به آن لحظه که استادت وقتی اشک هایت را تند تند غورت دادی برای کلام آخر میگوید نگران نباش، زندگی گاهی چالشش زیاد میشه و تو نمیتونی برگردی بگی، حتا به عنوان کسی که در امن ترین نقطه ی خاورمیانه بوده ای، هیچ وقت زندگی ات بی چالش نبوده و اصلن تصور زندگی بی چالش برا...
ملتی بر سر دوراهی... - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 2:39
سال اولی که اینجا بودم، نه فهمیدم هالووین چیه و نه روز شکرگزاری و نه شاید حتا سال نو! تنها دارایی من از این روادید (آنطور که من دلم میخواد جمع مکسر رویداد باشد!) تغییر سر و شکل والمارت بود از کدو حلوا
کاشت، داشت، برداشت - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 2:39
به سیریوس، صبح به صبح روی لب هایم هزار بوسه میکارمت، و از جان و دل میپرورم تا بیایی و بچینی...
وطن - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 2:39
به سیریوس، هرکس به جایی تعلق دارد، من؟ به آغوش تو.
آدم های بی هندزفیری! - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 2:39
دیدید یک آدم هایی چطور همیشه هندزفیری در گوش دارند و ساعت ها می روند و می شینند و می خورند و می دوند حتا، ولی هندزفیری نام برده، سُر و مُر و گُنده سر جایش طوری مانده انگار چسب زده باشی بهش؟ خب حتمن