«در دنیای تو ساعت چند است»
حالا دیگر دارد یک سالی میشود که باز پایم به قطار باز شده است برای تردد، با این تفاوت که اینجا واگن های سر و ته قطار به جای اینکه مختص بانوان باشند، مختص ساکت نشینان هستند. اساسا تردد با قطار را دوست دارم. انگار وسط جامعه ای. وسط داستان آدم ها حتا وقتی باید از قوه ی تخیل خودت استفاده کنی و برایشان داستان دربیاوری. قطار نقطه ی اتصال است. اتصال آدمی به غریبه هایی که اگر ساعات تردد ات را منظم کنی، کم کم به چهره های آشنا تبدیل میشوند. که از یک جایی به بعد با خی
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور

کاش همه تون زنده باشید... چه کاش بیهوده ای وقتی نگاه این اعداد میکنی! ما از کی عدد شدیم؟ تنها دلیلی که دلم میخواهد جهنمی که میگویند راست باشد، فقط برای همین است که آنها که ما را عدد کردند، در قعر آن، جا داشته باشند... این بار به کیانوش سنجری، هنوز هم فقط شکوه «آن» آرزوست که ما را سر پا نگه داشته است.
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور
فریدون تویی!
آدمی باید شانس بیاورد، زیادی هم شانس بیاورد که سرنوشتش معمولی باشد و بیاید و برود و ازین جهان نه بیش از اندازه سهم بردارد و نه لازم باشد کار خارق العاده انجام بدهد که اسمش بشود زندگی. من احتمالا آدم شانس نبوده ام. درین لحظه البته من میتواند ما بشود. به هزار و یک دلیل. هزار و یک! درحاصل، ما احتمالا آدم شانس نبوده ایم. اگر هم بر فرض بوده ایم، وضعیت مان مشابه شخصیت های اصلی بچه های بدشانس بوده است: ویولت، کلاس و سانی. ازین هچل به هچلی دیگر و با کمی افت و بیشتری خیز، بدتر!
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور
اینجاشو که گیر افتادیم...
یک کفشی دارم که پایم را میزند. بدجور هم میزند. چندین بار فکر کردم که بدهمش برود. اما مشکل اینجاست که دوستش دارم و گاه و بی گاه به سرم میزند که بپوشم اش. سه روز پیش هم در وضعیت مشابهی قرار گرفتم و با خودم دو دو تا چهارتا کردم که قرار نیست زیاد راه بروم و طبعا در حالت ایستا نباید زیادی اذیت بشوم که کار به تاول و درد و شلیدن بیوفتد. پس می پوشمش و پوشیدم اش... زهی خیال باطل اما که فکر کنی کفشی که میزند، اگر باهاش راه نروی با تو مدارا میکند. آخرش، هم تاول زد، هم
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور
خواستم بنویسم، آنقدر که همه چیز کلمه بشود و دست کم اش بفهمم خودم با خودم چند چندم. ولی از همه ی چیزی که میشود به کلمه دربیاید به همین اکتفا میکنم:
به سیریوس، خیال میکردم دوست داشتنم زورش زیاد است... و حالا تهِ تهِ همه ی غصه هایم میرسد به این نقطه که نه! زورش زیاد نبود و از همانجا ترک برمیدارم.
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۲ساعت 18:50 توسط میم.| |
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور
همچنان نارفیق ترین جرم زندگیم اینه که با کلی استرس و فحش دادن به خودم، در حالی که فکر میکنم تولد رفیقم و فراموش کردم، میرم سروقتش و کلی عذرخواهی و من به چه دردت میخورم و چرا واقعن با من دوستی ردیف میکنم و بعدش آرزوهای سال جدیدم و قطار میکنم و اولین پیغامی که از رفیق مذکور میگیرم چیه؟ عزیز دلم به تولد من هنوز چند روز مونده!!
به سیریوس، من از اولش هم آدم تاریخ نبودم، این اواخر فهمیدم آدم جغرافیا هم نیستم، اما تو باعث شدی آدم ادبیات بشم و باقی بمونم...
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور